سلام
به همهء شما دوستان ندیده و نشناخته اما عزیز و دوست داشتنی! ![]()
فکر میکنم، نه! مطمئنم که این اولین باره اینجا از این شکلک استفاده میکنم.
چه کنیم دیگه! دنیا به رومون نخندید، گفتیم ما به روی دنیا بخندبم. ( تقریبا شوخی )
سال کهنه رفت و سال نو اومد.
بعضی چیزها نو شد.
خیلی چیزها رو اما خودمون باید نو کنیم.
همیشه، همه چیز غیر ارادی و ناخودآگاه نیست. گاهی هم ما باید بجنبیم.
بعضی وقتها اغماض و در بعضی مواقع هم ببینیم و خوب ببینیم و دوباره ببینیم و یه گفتهء سهراب،
یه جور دیگه!!
تا نفس هست، تا زندگی هست، باید باشیم و زندگی کنیم.
مدتیه که رنگ اندوه و افسوس رو توی قلبم پَریده می بینم.
میخوام که نقش تازه ای به خیلی چیزها بزنم.
به زندگی.. به دلم.. به افکارم.. به نفسهام. و یه خط پررنگ بکشم روی هر چه که متعلق به دیروزه!
میدونم این خط گاهی ممکنه کمرنگ بشه یا اصلا از همون اول پررنگ نباشه. اما من سعی خودم رو
میکنم و مطمئنم خدا هم مثل همیشه کمکم میکنه.. مثل همیشه!!
همهء پستهای مربوط به... رو پاک میکنم. و آدرس اینجا رو هم!
نمیخوام هیچ کجا رَد و نشونی از ... و خاطره هاش باشه.
همین پست هم تا چند روز آینده حذف میشه.
(اگه کسی دلش برای من و حرفهای دلم تنگ شد از طریق کامنت بهم اطلاع بده تا آدرس رو
در اختیارش بذارم.)
بهار آمد
بیا قدمهایمان را
با قدمهای سبزش
همراه کنیم!

لحظه هایتان سرشار از عطر بهار...
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
ماه هاست دلم در انتظار زیارتشه.
اونقدر بیقرارم که گاهی حس میکنم نفسم بند اومده .
تا گرفتن بلیط هم پیش رفتم اما..
یه حسی بهم میگه هنوز وقتش نرسیده.
انگار باید یه اتفاقی بیفته تا سعادت زیارتش نصیبم بشه.
فکر میکنم باید برای گرفتن حاجت برم.
فکر میکنم هنوز وقتش نرسیده.
دلم تنگه.
دلم برای گرفتن ضریح مبارک و نگاه به گنبد قشنگش پَر میزنه.
دلم تنگه..
زائری بارانی ام، آقا! به دادم میرسی ؟
بی پناهم، خسته ام، تنها.. به دادم میرسی ؟
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
« بزم عشاق »خیلی وقتها بزم غمگین و تاریک دلم رو با کمکها، همدردیها و راهنماییهاش شاد و روشن کرد.
برای بن بستِ سردرگمی هام راهی هموار پیدا کرد و قلبِ گیجم رو از ابهاماتِ آزار دهنده و حسته کننده زدود.
پاسخی روشن برای پرسشها و نامعلوماتِ ذهنم بود و گاه حتی تکیه گاهی محکم برای اضطراب، تشویشها
و دلنگرانیهای دلم بابت خطاها و گناهان مرتکب شده و نشده!
آقا سینا :
تو داری میری و من دلم از رفتنت گرفته.
به خاطر محبتهای برادرانه و صادقانه ات ازت ممنونم.
امیدوارم نری و اگه رفتی، دعا میکنم که زود برگردی..
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
هوس کردم ببوسمت!
بیام توی بغلت بشینم و نگات کنم و هِی نگات کنم و غرق بشم توی مهربونی چشمهات.
تو دستت رو بندازی دور گردنم و من سرم رو بذارم روی شونه هات و تمام دلم رو گریه کنم.. تمام دلم رو
گریه کنم.. تمام دلم رو !!
یادت که میفتم، .. اسمت رو که میارم، با عشق برابر میشم.
اونوقت دیگه هیچی نمیخوام جز جاودانگی این احساس.
قلب تو بوی عشق میده،
قلب من بوی غم!
و من هِی میکنم غمهامو ، توی آسمونِ مهربونی هات.
و پرنده میشم.. پرنده میشم در هوای پاک قلبت.
اسم مبارکت روی لبهام حک، و چهرهء قشنگ و آرومت روی صفحهء دلم نقاشی شده.
و من حس میکنم زیباترین انسان روی زمینم!
توی تمام آینه ها روی تو رو می بینم و از صدای خوش همهء قناریها، آوازِ اسم تو رو میشنوم.
گاهی اینقدر از تو لبریزم و اینقدر عاشق که دلم میخواد جیغ بکشم و پیوسته اسم تو رو فریاد بزنم.
بیام توی آغوشت و اینقدر توی حریم امن دستهات بمونم تا در تو حل بشم و با تو، یکی:
« در دلم چیزی هست مثل یک بیشه ء نور.. مثل خوابِ دم صبح. و چنان بیتابم که دلم میخواهد
بروم تا سر کوه.. بدوم تا ته دشت.. »
الههء من!
میدونم با اشتباهاتم دلت رو لرزوندم و چشمهای معصومت رو به اشک نشوندم. اما تو مهربون
و رحیمی. تو توبهء منو میپذیری و در خونه ت رو، روی قلبِ سرگردانم نمیبندی.
با تو و با یادِ تو من غنی ترینم و با داشتنِ عشقت، عاشق ترین.
همیشه دوستت داشته و دارم.
و راضی ام به رضات.
محبوبم!
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم.
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
نمی خواستم این مطلب رو آپ کنم. چند تا دلیل داره که نمیدونم بیشتر به خاطر کدومش بوده.
( شاید هم هیچ کدوم )
اول اینکه: فکر میکردم نظر و عقیدهء شما دربارهء من و شخصیتم عوض میشه.
(گر چه هرگز ندیدمتون و شما هم منو ندیدید. نمی شناسمتون و نمی شناسینم.اما هرگز دلم
نخواسته کسی درموردم فکر دیگه ای بکنه. حتی با این شرایط )
دوم: تقریبا تصمیم گرفته بودم اینجا رو پاک کنم از دیروز و هر چه تلخی مربوط به دیروزه. تا شاید به
خودم کمک کنم که بیشتر و بهتر فراموشش کنم.
به دو پست قبل نگاه کنید.
شبی که اون مطلب رو زدم، از سیاه ترین و وحشتناک ترین شبهای تمام زندگیم بود. من شعله های
سوزان قلبم رو که تمام وجودم رو خاکستر کرده بود به وضوح میدیدم و حس میکردم. اون شب، شبی
بود که "اون" و مادرش رو، رو در روی خودم توی خیابون دیده بودم. و اون زن به محض دیدن من با حالتی
خاص دست پسرش رو گرفته بود و با پوزخندی کریه و زشت، قلبم رو به درد آورده بود.
( اگه از نوشتن ادامهء قصهء زندگیم منصرف نشده بودم به خوبی می فهمیدید که مهمترین و بزرگترین
عامل جدایی من و " اون " و نابودی زندگی که اونهمه انتظارش رو کشیده بودم، مادر " اون " و
دخالتهای بیجا و بی موردش بود. و البته حسادتی که فکر میکنم از ازل توی ذاتش وجود داشته!)
اون شب صدای نالهء قلبم رو می شنیدم و باران اشک بود که صورتم رو خیس میکرد. نمی تونستم
بفهمم چطور میشه یک آدم و مهمتر از اون یک زن که از قدرت مهر و عاطفهء بیشتر و محکم تری نسبت
به مردها برخوردار هست، اونهمه بد باشه. تا جایی که بعد از یک سال و چند ماه و با وجود اینکه توی
بازی ای که با من شروع کرده بود ( و هیچ وقت بازیگرش نبودم )، بالاخره برنده شده بود، هنوز دست از
بدجنسی و آتیش سوزوندن برنداشته!
خبر داشتم که پسر دیگرش هم تقریبا همزمان با پسر بزرگش یعنی " اون "، نامزد کرده و روز عروسیش
هم نزدیک هست.
اون شب نماز شکر خوندم و لبهام به اسم قشنگ و مبارک خدا معطر شد. ( عادتمه که در لحظه های
پریشانی روح و قلبم حتما نماز شکر بخونم تا یادم نره که در همه حال، حتی در سخت ترین شرایط هم
باید ممنونش باشم. )
بعد از نماز همونطوری که توی مطلب دو پست قبل هم آوردم، قرآن رو توی دستم گرفتم و در حالیکه به
پهنای صورتم اشک می ریختم با معبودم درد دل کردم:
« تو میدونی که بیگناه بودم و میبینی بدجنسی های زنی که باعث نابودی زندگیم بود هنوز هم ادامه
داره دلم رو سوزونده. خدایا دلش رو بسوزون )
کتاب رو باز کردم: «بدکاران و گناهکاران را به عذابی سخت دچار میکنیم» و قوم عاد و ثمود و لوط رو مثال
زده بود و در آخر ازم خواسته بود که عجله نکنم.
صادقانه بگم از اینکه فهمیدم اون زن به زودی تقاص ظلمهایی رو که در حق من کرده پس میده و دل خودش
هم خواهد سوخت، غرق شادی شدم. اما اعتراف میکنم که از صراحت بیش از اندازهء جوابی که خدا بهم
داده بود خوف کردم.
اون شب تمام حس و حالم رو به اینجا منتقل کردم و در آخر گفتم که منتظر روزی هستم که خداوند به
وعده ای که بهم داده عمل کنه.
اون هیچ وقت بدقولی نمیکنه و به قولی که به من داده بود هم عمل کرد اما برخلاف چیزی که تصور میکردم
و قبلا نوشته بودم، اتفاقی که افتاده اصلا قشنگ نیست.
توی محل کارم بودم که خواهرم باهام تماس گرفت و گفت که برادر " اون"، همونی که به تازگی نامزد کرده
بود و به زودی هم قرار بود ازدواج کنه جان خودش رو توی تصادف از دست داده.
خدا میدونه چه حالی شدم و چه غمی توی دلم خونه کرد.
اون زن دلم رو سوزوند و من از خدا خواستم که دلش رو بسوزونه و خدا هم حرف دلم روشنید. اما همون خدا
رو شاهد می گیرم که هیچ وقت نمی خواستم دلش اونجوری و به خاطر از دست دادن پسر جوانش بسوزه.
من راضی به مرگ کسی نبودم. جز مرگ کسی که دلم و آرزوهام رو به کام مرگ فرستاده بود.
یک روز بعد از تشییعش رفتم سر مزارش. جوان بیچاره که در انتظار پوشیدن لباس دامادی بود زیر خروارها
خاک غنوده بود.
از اون روز مرتب براش نماز و قرآن میخونم و از خدا خواستم که از گناهانش بگذره و اون رو مورد رحمت و
مغفرتِ خودش قرار بده. یک شب خوابش رو دیدم و بی صبرانه منتظرم که باز هم به خوابم بیاد.
من خوشحالم!! ..
خوشحالم از اینکه اون زن تا ابد داغدار خواهد بود و شعله های قلبش هیچ وقت خاموش نخواهد شد.
خوشحالم از اینکه خدا هم به بیگناهی من مهر تایید زد و اونقدر لایقم دونست که به تمنای دلم پاسخ بده.
( که فقط مردن قلب کسی بود که قلبم رو کشته بود و به خدا سوگند که نه هیچ چیز دیگه! )
بهم میگن حق تو بوده و خدا آه تو رو آتیش کرد و توی زندگیشون انداخت.
و دارم فکر میکنم که لباس عروس من آماده بود و اتاقی که قرار بود زندگیم رو توش شروع کنم.همونطور که
لباس دامادی اون جوون آماده بود و حجلهء عروسیش هم!
( من به اون لباس و به اتاقم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. منظورم از نوشتن این چیزها، تاکید و حتی یادآوری
عدالتِ پنهان خداوند هست )
دیگه به اون صورت به " اون " و به گذشته ای که باهاش داشتم فکر نمیکنم (گر چه دلم هنوز از مهرش خالی
نیست ) و میتونم بگم که تونستم با کمک خدا و آرامشی که بهم داده بحران وحشتناک زندگیم رو پشت سر
بذارم. اما میسوزم از اینکه مادر شوهر سابقم هنوز هم در پی بیشتر سوزوندن دلم و آزار روحم هست. و جدا
که خیلی هم توی این راه موفق بوده.
به احتمال زیاد من رو موجودی سنگدل و بیرحم فرض میکنید،به خاطر چیزی که از خدا خواستم و به دلیل
خوشحالیم که علتش درخواست اجابتم هست. اما شما هیچ کدوم جای من نیستید و به طور قطع نمیتونید
کاملا درکم کنید و بفهمید که چه به دلم گذشت!
ازتون میخوام که برای شادی روحش فاتحه بدید.
و دیگه اینکه:
دل کسی رو نشکنید و نه خدا و نه بندهء خدا رو از خودتون نرنجونید.
نوشته شده توسط مینا در شنبه دوم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
باید زندگی کنم. باید فراموش کنم. همه همینو میگن. اما هیشکی نمیگه چجوری!
چطور زندگی کنم، وقتی مهم ترین بهانهء زندگیم دیگه توی زندگیم نیست ؟
چطور یادم بره اونهمه خاطره.. اونهمه با هم بودن رو ؟
اگه به همین راحتیه، چرا پس نمیتونم از دلم بیرونش کنم ؟
چرا نقش نگاهِ قشنگش هنوز توی چشمهامه ؟
" طرح چشمان قشنگت در نگاهم نقش بسته
شعر میگویم به یادت تا ابد.. غمگین و خسته " *
چرا تمام دلم بوی " اون " رو میده ؟
چرا هر شب میاد به خوابم ؟
{ هر چند شب یکبار خوابش رو میبینم. اونوقت، بیداری برام نهایت عذابه }
میگفت نمیخواد حتی یک لحظه بدون من زنده باشه.
میگفت من تنها دلیل تپشهای قلبشم.
میگفت زندگی بدون من براش مثل جهنمه.
دلم میخواد بدونم حالا این حرفها رو به خانمش هم میگه ؟!
یعنی حتی سر سوزنی جای من خالی نیست براش ؟
دوست دارم بدونم به اندازهء من.. مثل من، دوسِت داره ؟!
وقتی گریه میکنی اشکات رو برات پاک میکنه ؟
وقتی عصبانی میشی، وقتی بداخلاقی میکنی، وقتی دلش رو میشکنی، وقتی چشماشو خیس
میکنی، سکوت میکنه و فقط توی خودش بشکنه و حتی کلامی به گله نگه که مبادا تو رو ناراحت کنه ؟
وقتی فقط یه آخ میگی، تمام قلبش برات درد میگیره ؟
« وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره ؟
وقتی میخندی بهش، واسه خنده هات می میره ؟
وقتی دلگیره ازت، تو رو می بخشه مثل من ؟
واسه خندوندن تو میکشه نقشه مثل من ؟
تو رو دوست داره مثل من ؟
اشکات رو تنش میباره مثل من ؟
تو رو، رو چشاش میذاره.. یا که نه ؟
تو رو دوست داره مثل من.. یا که نه ؟
تو رو دوست داره مثل من ؟! »
یادم هست اولین شعری که براش گفتم سر جلسهء امتحان ریاضی بود. پشت برگهء سوالات که معمولا
به خودِ دانش آموز یا دانشجو تعلق میگیره:
بی گمان قلب مرا آرام نیست تا ز چشمت بر دلم پیغام نیست
آه.. قلب عاشق و بیتابِ من خانه اش جز در حصار دام نیست
.........
اون ترم از ریاضی افتادم. و همون شعرم توی شب شعر اون هفته و البته مسابقات شعر استانی
برنده شد و بابتش لوح تقدیر گرفتم. اون لوح در واقع لوح قلبم بود که یاد و عشق" اون " رو در قالب واژه و
قافیه و وزن و احساس روش حک کرده بودم. حس عجیبی داشتم. من از درسی که شعرم رو روی برگهء
سوالاتش گفته بودم، افتادم و شعرم جایزهء بهترین شعر استان رو گرفت.
هیچ وقت این اتفاق فراموشم نشد. نمیدونم.. شاید به خاطر همین موضوع بود که تا مدتها فکر می کردم
برندهء واقعی منم. که اگر اون بازی زندگی رو برده بود، من توی قمار عشق برنده شده بودم. اما واقعیت
چیز دیگه ایه. یه واقعیت تلخ که توی سلول به سلول وجودم زهر ریخته...
یک سال و چند ماهه که از جدایی من و " اون " میگذره. اما هنوز عطرش رو توی وجودم حس میکنم.
هنوز دیوونه شم. دیوونهء قاتل قلب و روح و احساسم!
خدایا:
میدونم که بدقول نیستی و هیچ وقت بدقولی نمیکنی.
این رو هم میدونم که دیر و زود داره.
ولی تو هم میدونی که من دلم ماه هاست که با چیزی به نام " صبر " قهره.
تو قولش رو توی کتاب مقدس خودت بهم دادی.
من روی مهربانی تو حساب میکنم!
میخوام که دوباره ازت بخوام :
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم!
ــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: * شعر اول از من نیست.
پ.ن۲: از شعر دوم تنها دو بیتش رو اینجا آوردم.
بعد نوشت:
لازم میدونم اینجا از دوست و مهمتر از اون، خواهر عزیزم به خاطر مهربانیها
و همدردیهاش تشکر کنم.
خواهر خوبم: برای تو و همسر محترمت صمیمانه آرزوی خوشبختی میکنم.
نوشته شده توسط مینا در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
من که چون شمعی به شامٍ تار تو افروختم
هر چه کردی با دلم، از شکوٍه لب را دوختم
روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم ؟
نوشته شده توسط مینا در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
آسمان! امشب برایم گریه کن روح تبدار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن بر من که قلبم تیر خورد سایهء احساس من شمشیر خورد..
کاش بابا چشم غرهء مامان رو میدید.
کاش نمی فهمیدم.. نمی فهمیدم امروز روز مرگه.. مرگ دلم.
نمیدونم اینها رو چطوری دارم می نویسم.
میخوام خالی بشم.
خالی بشم از اینهمه درد.
دارم آهنگ « لالایی » فریدون رو گوش میدم. عجیب با نوای محزون دلم هماهنگه.
چقدر دوست داشتم یکی برای دلم لالایی بگه.
یاد شعر لالایی می افتم که برای خودم و " اون " گفته بودم. برای خودم و " اون ":
" لالا لالا گل پونه
من و تو هر دو دیوونه
چی شد قلبم اسیرت شد ؟
چی شد کرد تو دلت خونه ؟
لالا لالا گل نازم
تو تنها محرم رازم
توی قلب پریشونم
برات یه خونه میسازم
لالا لالا عزیز من!
تو تنها علت بودن
بگو پیشم تو میمونی
نگو از قصه ء رفتن "
یادمه وقتی این شعر رو براش گفتم، مصراع آخر رو چند بار توی گوشش زمزمه کردم:
" نگو از قصهء رفتن.. نگو از قصه ء رفتن "
بهم گفت هیچ وقت نمیگه. هیچ وقت نمیخونه قصهء رفتن رو.
ولی گفت.. خوند.. و رفت.. رفت و با رفتنش دلم آتش گرفت و سوخت.
امروز روز عقدشه. فردا هم با عروسش میره ماه عسل.
حال غریبی دارم.
و عاجزم.. عاجزم از توصیفش.
میرم توی حموم و دوش رو باز میکنم و غرق میشه صدای هق هقم، توی صدای آّب.
گریه میکنم.
به حال دلم که اونهمه عاشق بود.
که اونهمه ایثار داشت.
اونهمه آرزو.
یاد شبی می افتم که خواب لباس عروس سیاه رو دیده بودم. چند شب قبل از آخرین مشاجره ای که
به جداییمون ختم شد. توی خواب، برای خرید لباس عروسی رفته بودیم و مادر " اون " منو تشویق به خریدن
لباسی میکرد که سیاه بود..
چند وقت بعد کابوس وحشتناک من رنگ حقیقت به خود گرفت و من جای پای مادرش رو، زیر امضای " اون"،
روی ورقهء طلاق به وضوح دیدم.
حالم به هم میخوره و بالا میارم تمام غصه های دلم رو.
چه سرگیجهء عجیبی دارم. چه حال عجیبی دارم. چقدر احساس غربت میکنم توی این دنیای بزرگ.
نمیدونم چقدر میگذره. میام از حموم بیرون. سرگیجه م به اوج میرسه و تاری چشمهام. و قبل از اینکه نقش
زمین بشم، دستهای سرد و لرزانم توی حریم گرم و امن دستهای برادرم آرام میگیره.
احساس شرم میکنم. برادرم میدونه.. میدونه خواهر احمقش هنوز هم دیوونه ست.
غم بزرگی چشمهاش رو مرطوب کرده. چقدر صداش مهربونه:
" گرسنه نیستی ؟ میوه بیارم برات ؟ آب میخوای ؟ استیمانفن چی ؟ "
{ داداش بیچارهء من! اینقدر دستپاچه بودی و نگران، که یادت رفته بود ماه رمضونه و خواهرت روزه. }
یاد روزهایی می افتم که از مقابل گالریهای عروس رد می شدیم و " اون " به من میگفت:
" دوست دارم زودتر شب عروسیمون برسه تا تو رو توی لباس عروسی ببینم. "
قرآن رو میگیرم توی دستم: کمکم کن.. مثل همیشه "
صدای فریدون دوباره میپیچه توی گوشم. دوباره یاد شعر لالاییمون می افتم.
" لالا لالا گل پونه من و تو هر دو دیوونه
بگو پیشم تو میمونی نگو از قصه ء رفتن "
دوستش دارم. هنوز هم دوستش دارم.
با تمام ظلمهایی که با عاشقانگیهای دلم کرد. با تمام نامردیهاش.
چیکار کنم ؟ دست خودم نیست. دیوونه شم.
عاشق نبودی تو، من عاشقت بودم در قبله گاه عشق، بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوسبازم! با تو نمی ماندم
روزی که میگفتی: من با تو میمانم، روزی که دانستی من بی تو میمیرم،
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم، بازنده من بودم.. این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی: دیگر نمی مانم گفتم که میمیرم، گفتی که میدانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بیوفایی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوسبازم! با تو نمی ماندم
امروز دلم مُرد.
میخوام سیاه بپوشم در سوگ عزای دلم !
پ.ن : جهت اطلاع به دوستانی که پیگیر غمنامه های من بودند: ادامهء پستهای
«غمنامه» و «غمنامه ام» نوشته نمیشه.
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
بهم وعده داده
وعدهء یه اتفاق قشنگ !
******
دیشب، سر نماز گریه م گرفت.
یاد دلم افتاده بودم.
یاد دلم که شکست.
بعد از نماز قرآن رو گرفتم توی دستم و باهاش حرف زدم.
گفتم: شکر.. ولی تا کی باید اینجوری باشه ؟
تا کی من دلسوخته و " اون " دلشاد ؟
گفتم: کم تحملم. زودنر جواب دلم رو بده.
زودتر جا باز کن توی دلم، تا بعد از ماهها نفس بکشم.
تا بخندم و برقصم و شادی کنم.
گفتم: تو مالک قلبمی. هر چی تو بخوای.. هر چی تو بگی.. هر چی تو کنی
اما از غصه لبریزم. از درد و آه. از حسرت و دریغ!
پس به دلم نگاه کن.
به دلم که سوخت و شکست.
دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکهام روی کتابِ مقدس می ریخت.
یه حالی بودم.
چشمهام رو بستم و کتاب رو باز کردم.
باهام حرف زد:
" ..... عجله نکن "
آرام شدم.
کتاب رو بستم و لبخند روی لبهام نشست.
مجبوبم !
بهت ایمان دارم.
به مددت.
ولی زودتر.. مگه نمیدونی بنده هات کم طاقتند ؟
******
اگه اون روز برسه..
وای خدا! کی میرسه ؟
نمیدونم چقدر زمان میبره.
ولی اطمینان دارم که اون اتفاق میفته.
اونوقت میام و بهتون میگم که تمنای دلم چی بوده و چی از خدا خواسته بودم.
نوشته شده توسط مینا در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
" خاتم! این دفتر بغلیتون کی باز میکنه ؟ " سرم رو بالا میکنم و خانمی رو می بینم که روز قبل هم چند بار دیده بودمش. دیروز هم منتظر باز شدن دفتر شرکتی بود که جفت دفتر ما قرار داره. مثل دیروز اظهار بی اطلاعی میکنم و اون ازم اجازه میگیره که ساعتی توی دفتر بشینه و در واقع منتظر بمونه. بهش میگم: " باهاش هماهنگ کنین که اینقدر معطل نشین " میگه: "دیروز قرار بود بیاد.. نیومد " مشغول انجام کارهای خودم میشم. دارم فکر میکنم که این خانم با این وضع ظاهری که معلومه از طبقهء پایین جامعه ست چه کاری میتونه با مدیر شرکت داشته باشه! صداش به گوشم میخوره: " قراره بهم کمک کنه " " در چه مورد ؟ " یه نگاه به پسرش که روی پاش نشسته میکنه و بعد خیلی آهسته میگه: " کمک مالی.. واسه عمل این بچه لازم دارم " " عمل چی داره ؟ " " روده " نگاهم روی صورت پسرک ثابت میمونه. هفت، هشت ساله به نظر میاد. با چشمهایی بی فروغ به من زل زده. " کسی رو نمی شناسین که بتونه کمکم کنه ؟ " کمی فکر میکنم و اسم چند نفری رو که احتمال میدم بتونن گره از مشکلش باز کنن، میگم. لبخند بی رمقی روی لبهاش می شینه و با بی حالی میگه: " پیش اینهایی که میگین رفتم. حداکثر ده هزار تومان دادن " میخندم. خنده ای از درد... اون چند نفر از گردن کلفتهای شهرمون هستند. با خودم فکر میکنم این یه واقعیته که قلب مایه دارها سنگی تر از قلب بی پولهاست. بهش پیشنهاد میدم خودش رو زیر نظر کمیته قرار بده. باز هم به پسرش نگاه میکنه و به همون آهستگی میگه: " اول باید طلاق نامه م رو بگیرم " " طلاق نامه ؟ .. مگه میخواین طلاق بگیرین ؟ " " آره " " چرا ؟ " چیزی نمیگه و فقط نگام میکنه. حس میکنم بغض اجازهء حرف زدن بهش نمیده. دقایقی به سکوت میگذره و باز صدای زن توی گوشم می پیچه: " ازدواج کردی ؟ " " نه " " ازدواج نکن " بی ارده لبخند میزنم: " نکنم ؟ " زن با کمی مکث میگه: " اگه خواستی ازدواج کنی از روی عشق تصمیم نگیر.. عشق آدمو بیچاره میکنه " دلم یه جوری میشه. حرفهای زن برام آشناست. حرفهایی که حرفهای دل من هم هست. حرفهایی که چندین و چند ماهه که دارم به هر دوست و آشنایی میگم. حتی به رفقای اینترنتی ! این زن راست میگه. عشق آدمو بیچاره میکنه. البته منظورش عشق کور هست. وگرنه چه بهتر که زندگی مشترک با دوست داشتن و علاقهء طرفین شروع بشه. { از نظر من احساسی که با عقل و منطق همراه باشه عشق نامیده نمیشه. و من بهتر میبینم که اسم دوست داشتن رو روش بذارم. چرا که عشق، هرگز با عقل میانه ای نداشته! } « دوست داشتن از عشق بهتره.. خیلی بهتر » چه حرف قشنگی زدی آقای شریعتی! می پرسم: " ازدواج شما از روی عشق بود ؟ " (البته نیازی به پرسیدن نبود. با اون ناله ای که از عشق کرد میشد همه چیز رو فهمید ) " کاش نبود. خانواده هامون مخالف بودند. اما اهمیت ندادیم " " چرا از همون اول چشمهاتون رو خوب باز نکردین؟ چرا با وجود مخالفت خانواده، باز به این وصلت تن دادین ؟ " زن سکوت کرده. یه دفعه به خودم میام. دچار حالت خاصی شدم. حالتی از خشم و تمسخر: " احمق! یکی نیست این حرفها رو به خودت بگه. تو دیگه داری به مردم خشم می گیزی؟ واقعا که مسخره ای. مگه یادت رفته چقدر دیوونه بودی؟ " دارم خفه میشم از بغض. اشک اومده پشت پلکهام. و داره با مقاومت من می جنگه! " اشتباه کردم. عاشق بودم. ندیدم واقعیات رو. عشق کورم کرد. بعد از ازدواج فهمیدم شوهرم اعتیاد داره. چند بار با سختی و مکافات بردمش بیمارستان ترک کرد اما دوباره برگشت. چند سال توی خونه های مردم کار کردم. سختی زیاد کشیدم و بچه هام رو با زحمت بزرگ کردم. اما حالا دیگه نمیتونم. زانوهام ساییده شدن. کار کردن برام خیلی سخته. بود و نبود شوهرم هیچ تفاوتی برام نداره. حتی بودنش بیشتر آزارم میده. خسته شدم. میخوام طلاق بگیرم. " زن به گریه میفته.. و چشمهای من هم خیس میشه. چیکار میتونم بکنم براش ؟ چه حرفی دارم برای گفتن، در برابر اونهمه رنج ؟ " همسرتون به جدایی راضیه ؟ " " نه " " لابد به خاطر مهریه ؟ " " نه.. میگه نمیخوام ازم جدا بشی " خنده م میگیره. مردک عرضهء ترک اعتیاد و ادارهء خانواده ش رو نداره اونوقت اظهار علاقه هم میکنه. مرده شور اینجور علاقه ها رو ببره که به نظر من اصلا علاقه محسوب نمیشند. کاش همه ( به خصوص زنها ) می دونستند « عشقی که ذلت بیاره کشکه » اما آخه دل عاشق این حرفها سرش نمیشه. نمیخوام فمینیست بازی دربیارم. اما این حقیقتِ محضه که زنها خیلی مورد ظلم مردها قرار میگیرند. اصولا نامردی و زورگویی و ظلم، از ازل توی ذات مرد بوده و هست و ظاهرا هم خواهد بود. اصلا جنس مرد خورده شیشه داره. انگار چشم ندارند خوشبختی و آسایش زنها رو ببینند . عادت کردند به زور گفتن و زورخوری.(منظور همون حق خوری هست. هر چیزی که با زور و ستمگری به دست میارند.) { مسلمه که بابام و برادرهام از این قائده مستثنی هستند. و البته سیاوش قمیشی که پدر دوم من محسوب میشند } متاسفانه قانون ما هم ازشون حمایت میکنه. و این موضوع باعث افزایش پروییشون میشه.کلا حق زندگی و لذت بردن از اون متعلق به مردهاست. نصیب همجنسهای بنده هم، مظلومیت و سادگی و احساساتِ گاه زیاده از حد و حتی مسخره و هزار بدبختی دیگه ! این وسط فقط بحث مهریه ست که از اون هم خیری نمی بینیم و اکثر اوقات مجبور میشیم به اجرای حکم ناعادلانهء مهر حلال، جون آزاد رضایت بدیم. حق طلاق مال مرد. بچه مال مرد.. صدای زن من رو از دنیای خودم بیرون میاره: " یکی از اینهایی که برای کمک گرفتن پیشش رفته بودم، حرف خیلی زشتی بهم زد. خیلی ناراحت شدم " می فهمم منظورش رو.. و قلبم به درد میاد. همینه دیگه. کلا جنس مرد خرابه. چقدر دوست دارم اینجور مردها رو با دستهای خودم خفه کنم. با همین دستهای خودم !!! زن آهسته گریه میکنه. یه لیوان آب بهش میدم. میدونم هر چی بگم از بار بزرگ غمی که روی دوشش هست، کم نمیشه. اما اون باید بدونه. باید بدونه که « خدا »، همیشه هست !!! " خانم! خودتون رو ناراحت نکنین. همه به نوعی مشکل دارند. دل بی غم هیچ جا پیدا نمیشه. میدونم خیلی بهتون سخت گذشته و هنوز هم از طوفان بلا و سختی در امان نیستین. اما شما خدا رو دارین. اون خیلی مهربونه. حتما کمکتون میکنه. دلتون رو همیشه صاف و پاک نگهدارین و از رحمت و مددِ خدا ناامید نشین. " " میدونم. اون همیشه باهام بوده. خیلی وقتها وسوسه شدم. اما اون نذاشته قدمم رو کج بردارم " یه جعبه قرص از توی کیفش درمیاره و همونطور که به کیف نگاه میکنه، میگه: اینم دیگه به درد نمیخوره. بندش پاره شده " نگاهم رو به کیفش میدوزم. خیلی کهنه ست. انگار سالها از عمرش می گذره. وسایل کیفم رو روی میز خالی میکنم و کیف رو میگیرم طرفش: " این مال شما " زن چند لحظه بی حرف نگام میکنه و دوباره میزنه زیر گریه: " نه عزیزم. این چه کاریه ؟ نگهدار واسه خودت " " من دوباره میخرم. این دیگه مال شماست " " نه.. نمیتونم قبول کنم " خیلی اصرار میکنم و در آخر با گفتن اینکه اگه قبول نکنه ناراحت میشم، راضیش میکنم. کیف خودش رو می گیرم و وسایلم رو میریزم توش. زن دست به دعا برمیداره. موعد گرفتن حقوقم نزدیک نیست. اما هر چه که توی کیف پولم هست رو میذارم کف دستش. زن معصومانه نگام میکنه و اینبار به هق هق میفته: " تو دلت به حال من سوخته " " این چه حرفیه ؟ من به شما احساس ترحم ندارم. همیشه دلم میخواست اگه ازم برمیاد به کسی کمک کنم. شما هم مثل مادر من " همنوطور که گریه میکنه، زل زده به چسمهای خیس من.. و داره برام دعا میکنه: " الهی از جوونیت خیر ببینی. الهی خوشبخت بشی. دلمو شاد کردی، امیدوارم خدا دلتو شاد کنه. امیدوارم به کسی که دوسِش داری برسی " توی دلم خندهء تلخی سر میدم. خنده ای که تلخیش رو، توی سلول به سلول وجودم حس میکنم. کسی که دوسِش دارم.. کسی که دوسش دارم.. آره بهش رسیدم. اما جه سود که کاش هرگز نمی رسیدم! زن میگه : " هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحال از اینکه باهات آشنا شدم و ناراحت از اینکه توی دردسر انداختمت. شاید خودت به این پول و کیف احتیاج داشتی. مطمئن باش خدا پاداش این کارت رو بهت مبده " دقایقی بعد زن خداحافظی میکنه و میره.. و من با نگاهِ مرطوبم، به پسرک که دنبال مادرش روان شده خیره میشم ! ******** میدونم بازگو کردن کار نیک ( البته اگه از نظر خدا هم همینطور محسوب بشه ) از اجر و ثوابش کم میکنه. اما من برای این بازگویی چند دلیل دارم ! اول اینکه: واقعا کار خاصی نکردم. کار من، در انبوه و عمقِ مرام و معرفتِ خدا گم هست. 2: دوست دارم شما هم بدونید که گاهی، بدون اینکه به جان و مالتون صدمه وارد بشه، میتونید لبی رو بخندونید و قلبی رو پُر از شوق کنید. 3: هیچی بهتر از این نیست که یه دلشکسته براتون دعا کنه. خداوند دعای دلشکسته ها رو بی پاسخ نمیذاره. دلی رو اگه شاد کنید، یقین بدونید که دل خدا رو شاد کردید !
نوشته شده توسط مینا در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مادرم همیشه میگفت:
" چشم و گوشت رو باز کن.
و چشم و گوش عقلت رو هم !
خوب ببین. خوب بشنو. خوب بفهم
تا دچار اشتباه نشی.
تا مجبور نباشی افسوس بخوری.
مجبور نباشی آه بکشی."
و حالا من...
حالا من پر از دریغ و آه و افسوسم !
آخه چشمها و گوشهام رو ناخواسته بستم .
(آخه درِ دلم بی اراده باز موند)
و من ندیدم و نشنیدم و نفهمیدم،
جز او را و هر چه در او بود..
(که عقل را، عشق از من ربود)
از من به شما نصیحت :
دیوانه ای اگر دیدید،
به ریشخندش نگیرید
و ملامتش نکنید
که دیوانگی تقدسی ست عظیم !
" برو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواست
که عقل و علم تو از آنچه عشق ماست، جداست.
قماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج
که بارگاه دل از کارگاه عقل جداست "
فهرست اصلی
دوستان
مشق عشق
یک سپیدار (ژامکِ عزیز)
من خدا گم کرده ام
تو را میسپارم به مینای مهتاب
من تو را دوست میدارم
آموزش برنامه نویسی، بانکهای اطلاعاتی و.. (داداش گلم)
شبی که فروخته شدم
دلنوشته
طعم گس خورشید
باران خوشبختی
زمزم دل
نسیم وصال
زخم نهان
شب نقره ای
طعم خوشبختی
عکسهای زیبا و دیدنی (حدیث)
از دوست به یادگار دردی دارم
جدیدترین ترفندهای کامپیوتری
رهگذر
عشق پرپر
بهترین شعرهایی که خواندم
دانشجویان دانشگاه بیرجند
اینجا آسمان ابریست
الهه ناز
نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY